تبلیغات
علوم تجربی دهدشت - چند تا داستان کوتاه
 
علوم تجربی دهدشت
درباره وبلاگ


هدف از ایجاد این وبلاگ ، گذاشتن مباحث علمی و آموزشی درس علوم تجربی می باشد .
منتظر نظراتتون هستیم .
rezaeiniko91@gmail.com

مدیر وبلاگ : سید هادی رضایی نیكو
مطالب اخیر
نظرسنجی
چه مطالبی را دوست دارین که براتون بذاریم تو وبلاگ ؟








جمعه 6 بهمن 1391 :: نویسنده : سید هادی رضایی نیكو

حكایت وحدت در عشق

عاشقی به در خانه یارش رفت و در زد. معشوق گفت: كیست؟

عاشق گفت: من هستم « عاشق شما»

معشوق گفت: برو، هنوز زمان ورود خامان و ناپختگان عشق به این خانه نرسیده است. تو خام هستی. باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی، هنوز آمادگی عشق را نداری. عاشق بیچاره برگشت و یكسال در آتش دوری و جدایی سوخت، پس از یك سال دوباره به در خانه معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بی ادبانه ای از دهانش بیرون نیاید. با كمال ادب ایستاد.

معشوق گفت: كیست در می زند.

عاشق گفت: ای دلبر دل ربا، تو خودت هستی. تویی، تو.

 معشوق در باز كرد و گفت اكنون تو و من یكی در خانه عشق جا نمی شود. یك « من » بیشتر نیست. دو « من » شدیم به درون خانه بیا.

حالا عشق ما مانند سر نخ است كه اگر دو شاخه باشد در سوزن نمی رود.

گفت اكنون چون منی ای من درآ

نیست گنجایی دو من را در سرا

مثنوی معنوی

حكایت موش و شتر

موشی، مهار شتری را به شوخی به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخی به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا این حیوانك لحظه ای خوش باشد، موش مهار را می كشید و شتر می آمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگی هستم و شتر با این عظمت را می كشم. رفتند تا به كنار رودخانه ای رسیدند، پر آب، كه شیر و گرگ از آن نمی توانستند عبور كنند. موش بر جای خشك شد.

شتر گفت: چرا ایستادی؟ چرا حیرانی؟ مردانه پا در آب بگذار و برو، تو پیشوای من هستی، برو.

موش گفت: آب زیاد و خطرناك است. می ترسم غرق شوم.

شتر گفت: بگذار ببینم اندازه آب چقدر است؟ موش كنار رفت و شتر پایش را در آب گذاشت. آب فقط تا زانوی شتر بود.

شتر به موش گفت: ای موش نادانِ كور چرا می ترسی؟ آب تا زانو بیشتر نیست.

موش گفت: آب برای تو مور است برای من مثل اژدها. از زانو تا به زانو فرق ها بسیار است.

آب اگر تا زانوی توست. صدها متر بالاتر از سرِ من است.

شتر گفت: دیگر بی ادبی و گستاخی نكنی. با دوستان هم قد خودت شوخی كن. موش با شتر هم سخن نیست.

موش گفت: دیگر چنین كاری نمی كنم، توبه كردم. تو به خاطر خدا مرا یاری كن و از آب عبور ده، شتر مهربانی كرد و گفت بیا بر كوهان من بنشین تا هزار موش مثل تو را به راحتی از آب عبور دهم.

مثنوی معنوی

حكایت مور و قلم

مورچه ای كوچك دید كه قلمی روی كاغذ حركت می كند و نقش های زیبا رسم می كند. به مور دیگری گفت این قلم نقش های زیبا و عجیبی رسم می كند. نقش هایی كه مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این كار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا می دارند.

مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلكه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو كمك می گیرد.

مورچه ها همچنان بحث و گفتگو می كردند و بحث به بالا و بالاتر كشیده شد. هر مورچه نظر عالمانه تری می داد تا اینكه مسأله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این كار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی خبر می شود. تن لباس است. این نقش ها را عقل آن مرد رسم می كند.

مولوی در ادامه داستان می گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی دانست. عقل بدون
خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همین
عقل زیرك بزرگ، نادانی ها و خطاهای دردناكی انجام می دهد.

مثنوی معنوی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 7 بهمن 1391 05:55 بعد از ظهر
pسلام وب جالبی داری اگه خواستی خواننده بشی به ما سر بزن چون موزیک هایی که خوانندگان از روش میخونن فقط دست ماست
اگه میخواهید تبادل لینک هم میکنیم
دوست داشتید میتونید تو انجمن هم فعالیت داشته باشید تا شما را به عنوان یکی از سران سایت انتخاب کنیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

rezaeiniko Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس




استخاره آنلاین با قرآن کریم


.